تبلیغات
دل نوشته های من - داستان عشق


دل نوشته های من

به یادگار برای كسی كه نه!برای به یادگار ماندن برای روزهای نیامده مینویسم!تا یادم نرود آنچه كه بودم،چیزی نیست جز دل نوشته های من

سلام دوستای عزیزم اولا از غیبت چند روزم معذرت میخوام البته غایب که نبودم

نمیدونستم باید چی بگم...چی بنویسم....نمیتونستم شعر بگم یا مطلبی بنویسم

چون حال و روز خودم رو نمیدونستم نمیدونستم خوشحالم یا ناراحت....

الان دقیقا یک ماه میشه که این وب رو راه انداختم

فکر میکنم کم و بیش متوجه قصه ی من شدید اما حالا و امشب میخوام که

کامل تعریف کنم میخوام بگم که عاشق کیم و جریان آشنایی و جدا شدنمون رو بگم

عشق

البته با اجازه ی عشقم

فروردین خواهرش و عموم رفته بودن شهر زن عمومینا که سال تحویل

دوره هم باشن وقتی برگشت تهران و اومد خونه ما گوشیش و طبق معمول

 برداشتم تا عکس های جدیدش رو برای خودم بفرستم دیدم تو گوشیش عکسه

یه پسرست فهمیدم بله همون پسر کوچولویی بود که وقتی بچه بودم میرفتیم

خونشون البته قیافه بچگیش اصلا یادم نمیومد ولی الان خیلی.......خوشگل شده

بود.... خوشگل و خوش تیپ و به قول خودش سوسول نمیتونستم زیاد دقیق بشم

برای همین زود زدم رفت پوشه بعدی آخه بابام و بابی زن عموم که بابای عشقمم

میشه با هم دوستای قدیمی بودن که خونه همدیگه رفت و آمد داشتیم و دخترشون

رو برای عموم گرفته بودیم اما وقتی یه خورده بزرگ شدم رابطه خیلی کم شد.

گذشت تا اینکه...

11 اردیبهشت بود جمعه بود مامانم و خواهرش داشتن کارها رو برای شام میکردن

که بریم پارک منم تو اتاقم مثلا داشتم درس میخوندم که یه دفعه برق رفت منم از

خدا خواسته کتابم رو جمع کردم و رفتم سراغ گوشیم یکی دو ساعت که گذشت

مامانم گفت که حاضر شم تا بریم. داشتم حاضر میشدم که یه دفعه یکی  miss

انداخت رو گوشیم منم sms دادم شما؟ که گفت اول من miss انداختم رو گوشیش

 منم فکر کردم حتما اشتباه شده عذر خواهی کردم و تموم شد تا فرداش بعد از ظهر

 دوباره sms داد منم جواب دادم انقدر حرف زدیم تا آخر بهم گفت برام خیلی آشنایی

منم گفتم که تو هم برام آشنایی گیر داد که مثل کی میمونم ؟منم گفتم یه دوسته

خوانوادگی و داداش زن عموم اونم شناختتم و چون من بهش دروغ گفته بودم که

اسمم پرستو گفت که تو سارا خانمی نه پرستو...

خلاصه کلی با هم حرف زدیم و آخر شب بهم زنگ زد و گفت گه میتونم دوباره زنگ

 بزنم و انشاال..سری دیگه که منم گفتم آره و این جوری با هم بیشتر آشنا شدیم

نگو اونم عکس من رو تو گوشیه خواهرش دیده بود و خوشش اومده بوده

فرداش روز معلم بود منم که خیلی خوش حال بوم تا رسیدم خونه زنگ زد و با هم

حرف زدیم دیگه همش من زنگ میزدم و اون زنگ میزد بعد از 13 روز از دانشگاه

 تعطیل شد اومد تهران خونه خواهرش منم رفتم و برای اولین بار همدیگرو دیدیم و

بیشتر عاشق شدیم مخصوصا عاشق چشمهای قشنگش اما بعد از 3 روز بهم گفت

چون من رو برای آینده میخواد نمیخواد که با هم دوست باشیم بهم قول دادیم که

یاده هم باشیم و منتظر هم بمونیم تا درسش تموم بشه و منم یکم بزرگ تر بشم

قرار شد یه یادگاری به هم بدیم من یه گردن بند بهش دادم و اونم یه انگشتر بهم داد

اما بعد از یک هفته دیگه نتونستم طاقت بیارم و sms دادم اونم جواب داد...اونم دلتنگ

شده بود قرار گذاشتیم دیگه از هم جدا نشیم شبای امتحان به جای درس خوندن تا

صبح باهاش حرف میزدم اما خوب چون بهش قول داده بودم که معدل بالایی بگیرم

گرفتم همیشه میگفت مامانم عروس درس خون میخواد منم که عاشقش بودم به

خاطره اون خوندم معدلی که دوست داشتیم گرفتم بعد از اینکه امتحان های من

 تموم شد امتحان اون شروع شد خیلی میترسیدم که امتحاناش و خراب نکنه

 وسطای امتحاناش بود که مامانش زنگ زد و ...خواستگاری کرد آخه قبل از امتحاناش

 رفته بود شهرشون و به مامانش گفته بود من عاشق شدم مامانشم چون ما رو

 میشناخت و مامانم رو دوست داشت قبول کرده بود و خیلی هم خوشحال شده بود

 خواهرش و مامانش بهم گفتن که نفهمه ما اومدیم که امتحاناش و خراب نکنه اما

مگه من میتونستم چیزی رو بهش نگم ؟...همون شب بهش گفتم خیلی خوشحال

 بودیم داشتیم برای آیندمون نقشه میکشیدیم دور از فکر و خیال که یهو همه چی

خراب شد بابای من گفت نه من و اون و خانوادش اصرار کردیم ولی گفت نه اومدن

خونمون ...عجب شبی بود وقتی از اینجا رفت از پشت شیشه داشتم با گریه نگاهش

 میکردم...با بغض انگار مطمعن بودم باره آخره که میبینمش وقتی رفت کلافه بود

میگفت حتی نتونستم نگاهت کنم حتی نفهمیدم چی پوشیده بودی آخه عشقم

همش سرش پایین بود عموم که میشه دامادشون صفت و سخت مخالف بود حتی با

عشقمم رابطشون بد شده بود خلاصه که از همون شب قرار گذاشتیم تا 4 ساله بعد

 خداحافظی کنیم و منتظر هم باشیم تغریبا یک ماه گذشته بود که دیدم خواهرش

گردن بند رو اورد انگار یه سطل آب یخ ریختن رو سرم داشتم سکته میکردم گفتم چرا

 گفت نمیدونم خیلی شبه بد و سختی بود میخواستم بهش زنگ بزنم اما هر جوری

بودم جلوی خودم رو نگه داشتم که یه هفته گذشت گیر داد که انگشتر رو  بده منم

زنگ زدم.... زنگ زدم و گفتم  و یادش انداختم که بهم گفته بود حتی اگه به هم

نرسیدیمم میتونم انگشتر رو نگه دارم و منم گفته بودم هیچ وقت از دستم درش

نمیارم گفته بودم از خواهرش بپرسه که من انگشتر تو دستم هست یا نه و اگه نبود

بفهمه که دیگه دوستش ندارم و بهم فکر نکنه. اما گفت من خیلی سختی کشیدم تا

 تو رو فراموش کنم وقتی فهمیدم میخواد فراموشم کنه با این که میدونستم دروغ

میگه و هنوز دوستم داره گفتم که انگشتر رو بهش پس میدم و خداحافظی کردم اما

تو وبم نظر گذاشت بهم زنگ زد و بعد گفت اشتباه شده در صورتی که بهم گفته بود

شمارم رو پاک کرده انقدر این جوری شد تا دوباره با هم حزف زدیم و الان داره تصمیم

میگیره که برگرده یا نه؟!!!میدونم و متمعنم همنوز دوستم داره و میدونم که میدونه

 چقدر دوستش دارم...

برامون دعا کنید که همه چی درست بشه

وقتی که میرفت

                       من با دو چشم خویش تن دیدم

                        که جانم میرود

 


نوشته شده در دوشنبه نهم شهریورماه سال 1388 ساعت ساعت 06 و 48 دقیقه و 20 ثانیه توسط سارا فاطمی نظر دوستان عزیز | |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ